مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

225

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

شكست يافتن ملك ، بازگشته ، بسوى شهر شام روان بودند تا بدمشق برسيدند . و فرستادگان خليفه يك روز پيش از ايشان بدمشق رسيده و امير دمشق را از حكم خليفه آگاه كرده بودند . چون نور الدين و مريم بدمشق داخل شدند ، جاسوسان ، ايشان را گرفته ، بسوى امير دمشق بردند . امير ايشان را به شهر بغداد فرستاد . چون ببغداد رسيده ، در پيش خليفه حاضر شدند و آستانهء خليفه بوسه دادند ، گفتند : ايها الخليفه ، اين مريم زناريه ، دختر ملك فرنگ و اين نور الدين پسر تاج الدين بازرگان مصريست كه ايشان را در هنگام داخل شدن دمشق گرفته ، به پيشگاه خليفه آورديم . آنگاه مريم ، دوام عمر و دولت خليفه و زوال محنت و نقمت او را دعا گفت و بر وى ثنا خواند . خليفه بر وى نظر كرده ، ديد كه دختريست ماه‌منظر و مليح . از گفتار فصيح او شگفت مانده ، به او گفت : مريم زناريه ، دختر ملك فرنگ تو هستى ؟ گفت : آرى اى امام الموحدين و ابن عم سيد المرسلين . در آن هنگام خليفه روى بعلى نور الدين كرده ، ديد كه جوانى است نكوروى . به او گفت : اى جوان ، نور الدين پسر تاج الدين تو هستى ؟ گفت : آرى . خليفه گفت : اين دختر را از مملكت پدر او چرا گرفتى و چگونه گريختى ؟ على نور الدين ، حكايت خود را از آغاز تا انجام با خليفه بازگفت . چون حديث بانجام رسانيد ، خليفه شگفت ماند و گفت : مردان چه رنجها از بهر زنان برند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و نود و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، خليفه از حكايت نور الدين شگفت ماند و روى بملكه كرده ، گفت : اى ملكه ، بدان كه پدر تو ملك فرنگ ، كتابى بسوى ما فرستاده و ترا از ما خواسته است . ترا درين باب سخن چيست ؟ مريم جواب داد : اى خليفه روى زمين و اى مروج شريعت سيد المرسلين ، خدا نعمت بر تو پايدار كند و نقمت از تو دور گرداند . تو خليفة اللهى . من در دين شما داخل گشته و از ملت